یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 
 

مرگ نادر
تقدیر همان بود که در شب پایانى رقم خورد، هنگامى که نادر مصمم شد که فرزند را بکشد. فرزندکشى البته رسمى دیرین بود در میان شاهان که نادر، خود آن را نکوهیده مى داشت اما لحظه اى رسد که حتى فرزانگان نیز مجنون شوند. دانیم که دو چیز فرزانگان را مجنون مى کند: «تخت» و «تاج». این دو، عزیزتر از خانواده اند در پیشگاه شاهان. پس نادر، گفت که فرزند را بر سفره چرمین، رو به قبله گذارند. گفت که امان ندهد؛ و نداد. گفت که نخست چشمان این خیره سر را از خانه روشنایى بیرون کنید! جلاد مى ترسید، مى لرزید دستانش، اما از فرمان، چاره نبود. به نوک خنجر کج، چشمان شهزاده را از حدقه بیرون کرد.
نادر بر تخت نشسته بود غضبناک و از عمال دربار، کسى را جرأت سخن گفتن نبود. گفت: «بیچاره! خیال مرگ من در سر مى پروردى که مرا بکشى، بر تخت نشینى، تاج بر سر گذارى » خون از چشمان شهزاده بیرون مى جهید و چون دست بسته بود تنها مى توانست چون مرغ بسمل، بر سفره چرمین خود را فروافکند و باز برخیزد و باز فروافکند اما نادر را رحم نیامد. جلاد را گفت که سر از وى برگیرد، برگرفت و در سینى طلا به پیش اش آورد؛ البته تن، هنوز به خون افشانى رگان گشوده گردن، خویش را مى افکند و برمى خاست و فرومى افتاد. نادر گفت: «تولدت را به یاد مى آورم که با دستان کوچک ات، دستانم را مى فشردى و البته ‎/‎/‎/ شاه نبودم آن دم.» و گفت: «تخت، بازیچه تو نبود، تیغ، بازیچه تو نبود. کاش، فرزند من نبودى فرزند!» و گریست. تلخ گریست؛ و کس را جرأت سخن گفتن نبود. آن مرد که روزگارى ایران را از بلاى بیگانگان تهى کرده بود، خود، بلا شد؛ بزرگان گرد آمدند. به خوابگاهش ریختند با تیغ هاى آخته. پیش از آن که تیغ، با گلوگاهش آشنا شود، خود، تاج را بر زمین انداخت و به آرامى مرد؛ گویى که چوپانى، در کوه، به آرامى بمیرد.

 
comment نظرات ()